تبليغاتX
 قــــرارمـــون يـادت نـره ...

خداوند بي انتهاست ...

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان. اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود میآید و به قدر آرزوی تو گسترده میشود و به قدر ایمان تو کارگشا میشود و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک میشود و به قدر دل امیدواران گرم می شود... پدر میشود یتیمان را و مادر. برادر میشود محتاجان برادری را. همسر میشود بی همسر ماندگان را. طفل میشود عقیمان را. امید میشود ناامیدان را. راه میشود راه گم‌گشتگان را. نور میشود در تاریکی ماندگان را. شمشیر میشود رزمندگان را. عصا میشود پیران را. عشق میشود محتاجان به عشق را...

خداوند همه چیز میشود همه کس را. به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشۀ خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردیها، ناراستیها، نامردمیها!

 چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سر سفرۀ شما، با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند و بربند تاب، با کودکانتان تاب میخورد و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟ که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه میبرید؟ که در سلامت یافت نمیشود که به خلاف پناه میبرید؟ قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید. زیرا که عشق چون عقاب است. بالا میپرد و دور... بی اعتنا به حقیران در روح. کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه میپرد و سنگین و جز مردار به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد.


 

حرفهاي : بـهــار و ايمــان در دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت 8:36


دو خط موازي...

دو خط موازی زاييده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشيد. آن وقت دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد و در همان يک نگاه قلبشان تپيد و مهر يکديگر را در سينه جای دادند... خط اولی نگاهی پرمعنا به خط دومی کرد و گفت: ما ميتوانيم زندگی خوبی داشته باشيم ... خط دومی از هيجان لرزيد. خط اولی ... و خانه ای داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار ميکنم. ميتوانم خط کنار يک جاده متروک شوم ... يا خط کنار يک نردبان. خط دومی گفت: من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم. يا خط کنار يک نيمکت خالی در يک پارک کوچک و خلوت... ! چه شغل شاعرانه ای ...!

در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازی هيچوقت به هم نميرسند و بچه ها تکرار کردند ...


 

حرفهاي : بـهــار و ايمــان در شنبه 4 خرداد1387 ساعت 14:36


اشگ مهتاب (یعنی میشه دل منم سامون بگیره؟)

به من گفتی که دل دريا کن ای دوست

همه دريا از آن ما کن ای دوست

دلم دريا شد و دادم به دستت

مکش دريا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بوديم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

چو نوشيديم از آن جام گوارا

تو نيلوفر شدی من اشگ مهتاب

تن بيشه پر از مهتابه امشب

پلنگ کوهها در خوابه امشب

به هر شاخی دلی سامون گرفته

دل من در تنم بی تابه امشب ...

 


 

حرفهاي : بـهــار و ايمــان در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 20:26


آغازين براي تو

در خيالت مثل من پرواز كن

تو خود عشقي مرا آغاز كن

سرزمين آرزوهايت كجاست

آمدم در را به رويم باز كن

با من از بارون و از شبنم بگو

عشق را با قلب من دمساز كن

عشق تو يك اتفاق ساده نيست

با نگاهت باز هم اعجاز كن


 

حرفهاي : بـهــار و ايمــان در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 11:6